سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران

:: خوشا پرکشیدن، پرستو شدن...

ارسال شده توسط بندیر :: 89/12/15:: 1:18 عصر

سال 1364 با کسب رتبه نخست علوم تجربی در کنکور سراسری، وارد رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران شد. سال 1361 لباس رزم بر تن نموده و عازم نبرد شده و چندین بار در عملیات های مختلف مجروح گشته و متحول شده بود..تحولی عظیم. دیده به جهان گشوده بود در 1345 ،آبان ماه ، شهرستان اهواز، و نامش احمد رضا بود. احدی. ملایری الاصل بودند، استان همدان. الان هم همانجاست، ملایر.
می گفت:
این زندگی با همه‌ی پستی و بلندی و با این همه وقایع گوناگون، مبارز می‌طلبد. گاهی انسان را در اوج آشنایی می‌کشاند و گاهی در حضیض غربت تنهایت می‌گذارد. گاهی به صورت باغی خوش و گاهی کویری خشک. می‌آورد و می‌برد، زمانی رنج است و زمانی شادی. گاهی نقش اشک را بر چشمانت می‌بندد و زمانی نسیم خنده را بر گونه‌ها. هرچه هست این موجود بی‌نهایت کوچک که وقتی به سوی بی‌نهایت میل می‌کند حدش به زبان ریاضی، برابر صفر است، چیزی مثل:
Lim 1/x=0
    ∞ x
و می گفت: ادامه مطلب...

| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: از پس پیچی تند...

ارسال شده توسط بندیر :: 89/5/1:: 10:10 صبح

در راهم...
راه پر پیچ و خمیست.
و من، چشم به راه.
راه را گم کردم،
باز پیدایش شد.
راه پر پیچ و خمیست.
و پر از تکرار است.
یاد دارم که در این نزدیکی پیچی بود، که مرا زود به رویا می برد.
سرزمین رویا، رویای سفید.
چند تا سنگ بزرگ و درختان عجین رو به کلاسند هنوز.
پشت دیوار کلاس، سایه هایی درهم.
سایه هایی که مرا می بردند پای یک تخته سیاه، زیر زردآلوها، پای آن آب روان.
و صدای املا :
"خوب، دفتراتونو بیارید"
و پر از همهمه بود، زیر زردالوها در کلاس املا.
گاه هم بغض و سکوت و صدای سیلی، و به آب افتادن، در همان آب روان.
گریه میکرد کریم، با نگاهی مظلوم.
بدنش خیس و گلی بود هنوز، و به خود میلرزید.
ما نیز سکوت.
و از آن میگذرم، از رویای سفید، با صدای یک بوق.
و دلم افسردست...
چون که برگشت به این راه دراز ... از پس پیچی تند..
باز هم دشت فراخ و دوتا کوه بلند..
راه را می بینم آخرش ناپیداست..



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: شعر امام خامنه ای از زبان ناشنوایان/ Poem of Imam Khamenei

ارسال شده توسط بندیر :: 88/7/8:: 8:34 عصر
شعر امام خامنه ای

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی
ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنکه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی
با هر کسی نگوئیم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم ما را تو می‌شناسی
ادامه مطلب...

| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: آقا بیا/ Hello sir

ارسال شده توسط بندیر :: 88/5/20:: 12:0 صبح

بندیر bandir
سلام آقا
گفته بودم که نیایی، چون
اینجا کسی به راه تو چشم انتظار نیست..
یا هم اگر که هست ولی بی قرار نیست..
بر این بنده  مگیر که گفته اش از سر بی تابی بود.
ادامه مطلب...

| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: آقا نیا

ارسال شده توسط بندیر :: 88/2/22:: 10:0 عصر

آقا نیا
...
اینجا کسی به راه تو چشـم انتظار نیست
یا هم اگـر که هست ولی بی قرار نیست
قــابیل و اهل او همه در عیش و عشرتند
گویی خــزان شدسـت و امـید بهار نیـست
این مردمـان مرده صفت سخـت گـمرهـند
از خیلشان به جز دو یکی در شمار نیست
...
بدرود

بندیر یوسف



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: دو شاهکار علوی

ارسال شده توسط بندیر :: 87/4/26:: 9:57 صبح

نازد به خودش خدا که حیدر دارد
دریای فضائلی مطهر دارد
همتای علی نخواهد آمد والله
صد بار اگر کعبه ترک بردارد

بعضی از دوستان آدرس خطبه های مشهور بدون نقطه و بدون الف امام علی علیه السلام که در نوشته های قبلی آورده شده است را در نهج البلاغه خواسته بودند که در این مورد لازم به یاد آوریست که این دو خطبه مشهور امام علی علیه السلام در نهج البلاغه نیستند.
بسیاری از خطبه‏ها و کلمات حضرت علی علی السلام در کتاب‏های دیگر آورده شده اند، ولی مرحوم سید رضی برخی از آن‏ها را انتخاب کرده و در نهج البلاغه جمع آوری نموده است. بنابراین نهج البلاغه، دربردارنده همه خطبه‏های حضرت نیست.

آدرس خطبه های بدون الف و بدون نقطه :
خطبه بدون الف حضرت شرح ابن ابی الحدید ج 19 ص 140 تا ص 143، نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 87 خ 20، کنز العمال ج 16 ص 208 تا ص 213 ش 44234، سفینة البحار ج 1 ص 397 با نقل از ج 9 بحار الانوار چاپ قدیم، تاریخ عماد زاده ص 436 جلد امیر المؤمنین (ع) .

خطبه بدون نقطه حضرت نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 100 تا 103 خ 21، بحار الانوار ج 9 ط قدیم به نقل از سفینة البحار ج 1 ص 397، تاریخ عماد زاده ج امیر المؤمنین ص 438.



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: رؤیا

ارسال شده توسط بندیر :: 87/2/13:: 1:16 صبح

پلکها را بستم تا که آن شب سفر آغاز کنم؛
پشت پلکم آن شب غوغا بود ، غوغای عجیب و پر از تاریکی، تاریکی محض؛
آسمان است اینجا یا که زمین ! دشت یا دریا ! هیچ جا پیدا نیست ؛
روبرو را دیدم ...  راهی بود، راه ابری و سفید که به دریای سیاهی می رفت؛
راه بارانی بود و چه بارانی بود !!!
قلب افسرده ی من را می شست، از بار گناه .
راه را طی کردم و کمی آنسوتر ،دشتی بود ، آبهایش جاری و درختان عظیم ، سر به هم آورده؛
بلبلان را دیدم در کنار گلها؛
آسمان آبی بود و پر از نور وجود،  نوری سبز که مرا رو به تجلی می برد؛
پیش رفتم، پیش رفتم رو به سرچشمه ی نور و وجود خود را همه سرشار ز عشقش کردم.
غرق در نور شدم و به خود می گفتم ، راه اندک مانده ، راهی نیست تا به آن منبع نور؛
ناگهان در راهم صخره ای پیدا شد ! سخت و عظیم ، راه بر من بسته
چاره اش پرواز است، بال می خواهم ، بال!!!
بال می خواهم تا که پرواز کنم تا به سر چشمه ی نور...
هیچ کس اینجا نیست ؟!
تا به آن سرچشمه...
باز فریاد زدم ، از عمق وجود، هیچ کس اینجا نیست ؟!
...
بی تحرک ماندم ،سرد شدم ؛
آشنا بودند انگار برای چشمم ، پیشتر رفتم و به خاک افتادم،
خاک را بوییدم ،خاک را بوسیدم ،چون به پاشان متبرک شده بود.
سرگشته و حیران بودم و به دنبال کلام ، زبانم می گشت، تا که ابراز کند عاشقیش،
 لیک خموش!!!
گریه کردم و دگر هیچ نگفتم انگار،
 گفتند : سلام !!!
ذوب گشتم زیر آن نور کلام.
چشمهایم دیگر تاب آن نور نداشت.
چشمها را بستم...
چشمها را بستم  و به دنیا باز شد چشم ترم.
عهد کردم که دگر بار ، اگر این سفر آغاز کنم ، اگر این بار دهند اذن ورود،
جان خود را قربان ، کنم از بهر گل یاس و گل نرگس او، تا که روحم سبک و بی پروا،
رو به سر چشمه ی نور، سفر آغاز کند...

بندیر یوسف



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: ایها العزیز

ارسال شده توسط بندیر :: 86/12/18:: 1:0 عصر

  

سلام برمهدی

پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز
آخر کجا روم به کجا ایها العزیز
رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست
رو کرده‌ام به سوی شما ایها العزیز
جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم
از کوره راه‌های بلا ایها العزیز
وادی به وادی آمده‌‌ام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز
چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود
این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز
خالی‌تر از دو چشم من این جان نیمه جان
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز
- ما- جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز
دستم تهی است... راه بیابان گرفته‌ام
دست من و نگاه شما ایها العزیز
(مریم سقلاطونی)
______________
tebyan 

 



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: آخر پاییز

ارسال شده توسط بندیر :: 86/9/18:: 9:29 صبح

نمایش تصویر در وضیعت عادی

آخر پاییز است ..
آخرت هم نزدیک ..
یادمان می ماند ..
جوجه ها را باید ..
بشماریم همه ..
در هر روز ..
در هر شب ..
یادمان می ماند..
آخر پاییز است ..



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: ● فقیه و زن دانا ●

ارسال شده توسط شاهده :: 86/7/26:: 3:48 عصر

فقیهی کامل زنی داشت دانا،
روزی آن فقیه زن خود را دید که به نردبان بالا می رفت،
چون به نیمه رسید ، فقیه گفت :
اگر بالا روی به طلاقی و اگر فرود آیی به طلاقی و اگر بر جای خود مکث کنی به طلاقی!
زن فی الفور خود را به زیر انداخت .
فقیه او را آفرین کرد و گفت :اگر من نمانم ،تو توانی که مسایل شرعی را جواب نویسی.

« لطایف الطوایف »



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |
   1   2   3   4      >