سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
Bandir .:. بندیر .:. منتظر
بندیر در زبان لری بویراحمدی یعنی منتظر

دانشمندان، پیشوا و پرهیزگاران، سروراند و همنشینی آنها، مایه فزونی است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
   1   2   3   4   5   >>   >

:: خوشا پرکشیدن، پرستو شدن...

ارسال شده توسط بندیر :: 15/12/89:: 1:18 عصر

سال 1364 با کسب رتبه نخست علوم تجربی در کنکور سراسری، وارد رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران شد. سال 1361 لباس رزم بر تن نموده و عازم نبرد شده و چندین بار در عملیات های مختلف مجروح گشته و متحول شده بود..تحولی عظیم. دیده به جهان گشوده بود در 1345 ،آبان ماه ، شهرستان اهواز، و نامش احمد رضا بود. احدی. ملایری الاصل بودند، استان همدان. الان هم همانجاست، ملایر.
می گفت:
این زندگی با همه‌ی پستی و بلندی و با این همه وقایع گوناگون، مبارز می‌طلبد. گاهی انسان را در اوج آشنایی می‌کشاند و گاهی در حضیض غربت تنهایت می‌گذارد. گاهی به صورت باغی خوش و گاهی کویری خشک. می‌آورد و می‌برد، زمانی رنج است و زمانی شادی. گاهی نقش اشک را بر چشمانت می‌بندد و زمانی نسیم خنده را بر گونه‌ها. هرچه هست این موجود بی‌نهایت کوچک که وقتی به سوی بی‌نهایت میل می‌کند حدش به زبان ریاضی، برابر صفر است، چیزی مثل:
Lim 1/x=0
    ∞ x
و می گفت: ادامه مطلب...



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: عمامه ی فیروزه ای

ارسال شده توسط بندیر :: 11/12/89:: 8:58 عصر

درود بر شما و بر بندگان شایسته ی خدا
داستان از اینجا شروع شد که تازه دور دوم ریاست جمهوری کسی که الان بهش میگن"یکی از سران فتنه 88" شروع شده بود و ما و خانواده هم چون کاندیدامون رئیس جمهور نشده بود تا چند ماه دمق بودیم تا اینکه یک شب همین آقای "یکی از سران فتنه 88" با یک عمامه ی دو رنگ سیاه و فیروزه ای، آمد خانه ی ما و بالای مجلس نشست و همه ی مردم اومدن دستبوسی ایشون.


امامه فیروزه ای و سران فتنه


البته نه اینکه واقعا امده باشد خانه ی ما. تو خواب مادرم اومده بود. خلاصه بعد از این خواب در اثر بی بصیرتی ای که شاید ناشی از سن و سال کم بود، با خود گفتم، نکند ما خانوادگی اشتباه کردیم و این شخص واقعا یکی از اولیا الله بوده و ما نمی دانستیم و بعد هم گذشت آنچه در دوران ایشان و بعد از ایشان گذشت و ما هم همچنان غافل از عمامه ی دو رنگ ایشان در خواب و عاجز از تعبیر این خواب عجیب تا اینکه ماجرای فتنه 88 و جریانات نفاق و کودتای رنگی و این سری از وقایع پیش آمدو در این زمان بود که پرده های جهل کنار رفت و بصیرت افزایی فتنه، تعبیر خواب را بر ما روشن ساخت و شد آنچه شد.. همین..(اینجا نوشتم که غیبت نشه).. بدرود



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: توبه و 'CTRL-Z'

ارسال شده توسط بندیر :: 11/10/89:: 1:24 عصر

درود بر شما و بر بندگان شایسته ی خدا
ساعت، حدود یک بعد از نیمه شب بود. امتحان ریاضی دو داشتم. طبق عادت همیشگی چند تا برگ چرک نویس، جزوه و چند تا کتاب باربط و بی ربط دور و ورم پهن بود. این روش درس خوندن بهم انرژی میده. به هر حال دوسه دقیقه ای می شد که قلم رو گذاشته بودم رو برگه ها و داشتم سردرگم  به جزوه و کتابا نگاه می کردم.
یک دفعه به خودم اومدم.داشتم دنبال یک چیزی می گشتم.خودم از کارم خندم گرفت چه برسه به بقیه، که بعدا براشون تعریف کردم. ادامه مطلب...



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: شعر امام خامنه ای از زبان ناشنوایان/ Poem of Imam Khamenei

ارسال شده توسط بندیر :: 8/7/88:: 8:34 عصر
شعر امام خامنه ای

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی
ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنکه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی
با هر کسی نگوئیم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم ما را تو می‌شناسی
ادامه مطلب...



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: * کارت عروسی بندیر

ارسال شده توسط بندیر :: 22/2/88:: 10:0 عصر

درود
.....................................................................................
   حضور محترم قطب عالم امکان و عزیز و نور چشمم، امام عصر، روحی فداه
.....................................................................................
* شاهد و شاهده


گل رز کارت عروسی بندیر
عشق یعنی انتظار منتظر


    آقا جان، بر ما منت نهید و مجلس ما را به قدوم سبزتان مزین بفرمایید.
    حضور جنابعالی مایه  شادی و خوشبختی همه ما خواهد بود.


* یوسفی و افتخاری
     پذیرایی : 27 شهریورماه 1387 به صرف افطار (ان شاء الله)
     مکان : یاسوج، محمودآباد ...
.....................................................................................
بدرود



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: * دو شاهکار علوی *

ارسال شده توسط بندیر :: 26/4/87:: 9:57 صبح

نازد به خودش خدا که حیدر دارد
دریای فضائلی مطهر دارد
همتای علی نخواهد آمد والله
صد بار اگر کعبه ترک بردارد

بعضی از دوستان آدرس خطبه های مشهور بدون نقطه و بدون الف امام علی علیه السلام که در نوشته های قبلی آورده شده است را در نهج البلاغه خواسته بودند که در این مورد لازم به یاد آوریست که این دو خطبه مشهور امام علی علیه السلام در نهج البلاغه نیستند.
بسیاری از خطبه‏ها و کلمات حضرت علی علی السلام در کتاب‏های دیگر آورده شده اند، ولی مرحوم سید رضی برخی از آن‏ها را انتخاب کرده و در نهج البلاغه جمع آوری نموده است. بنابراین نهج البلاغه، دربردارنده همه خطبه‏های حضرت نیست.


آدرس خطبه های بدون الف و بدون نقطه :
خطبه بدون الف حضرت شرح ابن ابی الحدید ج 19 ص 140 تا ص 143، نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 87 خ 20، کنز العمال ج 16 ص 208 تا ص 213 ش 44234، سفینة البحار ج 1 ص 397 با نقل از ج 9 بحار الانوار چاپ قدیم، تاریخ عماد زاده ص 436 جلد امیر المؤمنین (ع) .


خطبه بدون نقطه حضرت نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 100 تا 103 خ 21، بحار الانوار ج 9 ط قدیم به نقل از سفینة البحار ج 1 ص 397، تاریخ عماد زاده ج امیر المؤمنین ص 438.



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |

:: * رؤیا *

ارسال شده توسط بندیر :: 13/2/87:: 1:16 صبح

پلکها را بستم تا که آن شب سفر آغاز کنم؛
پشت پلکم آن شب غوغا بود ، غوغای عجیب و پر از تاریکی، تاریکی محض؛
آسمان است اینجا یا که زمین ! دشت یا دریا ! هیچ جا پیدا نیست ؛
روبرو را دیدم ...  راهی بود، راه ابری و سفید که به دریای سیاهی می رفت؛
راه بارانی بود و چه بارانی بود !!!
قلب افسرده ی من را می شست، از بار گناه .
راه را طی کردم و کمی آنسوتر ،دشتی بود ، آبهایش جاری و درختان عظیم ، سر به هم آورده؛
بلبلان را دیدم در کنار گلها؛
آسمان آبی بود و پر از نور وجود،  نوری سبز که مرا رو به تجلی می برد؛
پیش رفتم، پیش رفتم رو به سرچشمه ی نور و وجود خود را همه سرشار ز عشقش کردم.
غرق در نور شدم و به خود می گفتم ، راه اندک مانده ، راهی نیست تا به آن منبع نور؛
ناگهان در راهم صخره ای پیدا شد ! سخت و عظیم ، راه بر من بسته
چاره اش پرواز است، بال می خواهم ، بال!!!
بال می خواهم تا که پرواز کنم تا به سر چشمه ی نور...
هیچ کس اینجا نیست ؟!
تا به آن سرچشمه...
باز فریاد زدم ، از عمق وجود، هیچ کس اینجا نیست ؟!
...
بی تحرک ماندم ،سرد شدم ؛
آشنا بودند انگار برای چشمم ، پیشتر رفتم و به خاک افتادم،
خاک را بوییدم ،خاک را بوسیدم ،چون به پاشان متبرک شده بود.
سرگشته و حیران بودم و به دنبال کلام ، زبانم می گشت، تا که ابراز کند عاشقیش،
 لیک خموش!!!
گریه کردم و دگر هیچ نگفتم انگار،
 گفتند : سلام !!!
ذوب گشتم زیر آن نور کلام.
چشمهایم دیگر تاب آن نور نداشت.
چشمها را بستم...
چشمها را بستم  و به دنیا باز شد چشم ترم.
عهد کردم که دگر بار ، اگر این سفر آغاز کنم ، اگر این بار دهند اذن ورود،
جان خود را قربان ، کنم از بهر گل یاس و گل نرگس او، تا که روحم سبک و بی پروا،
رو به سر چشمه ی نور، سفر آغاز کند...



| ارسال به فیس بوک | ارسال به 100 درجه کلوب |
   1   2   3   4   5   >>   >